کتاب بعد از او اثر تکین حمزه لو

تصویر کاور کتاب بعد از او

معرفی کتاب

رمان بعد از او نوشته تکین حمزه لو، داستانی بر اساس واقعیت است که با نثر شیوای نویسنده بسیار دلنشین و جذاب شده است.
این رمان روایت دختری هفده ساله را بیان می کند که همراه خانواده اش به محله ی جدیدی برای زندگی می روند.
در آنجا دختر عاشق پسری به نام یوسف می شود. اما به اشتباه سر سفره عقد حاضر می شود.
با این وجود باز هم عاشقانه به زندگی اش ادامه می دهد، و فکر می کند که دوست داشتن یوسف یک عشق یک طرفه بوده. تمامی این اتفاقات در بحبوحه جنگ تحمیلی رخ می دهد.
این داستان که در ابتدا آرامش و آسایش و سپس عشق را به میان می کشد، از زندگی دو مرد نیز سخن به میان می آورد. دو مرد، دو برادر ...
مردی که به جنگ رفت و اثرات جنگ سایه ی سنگینی بر زندگی و بر وجودش بر جای گذاشت.
تکین  حمزه لو

خلاصه ای از کتاب

شروع داستان از سال ۱۳۷۲ می باشد. زمانی که محبوبه نذر شله زرد هر ساله اش را در حیاط همراه با همسایه ها هم می زند. این نذر سلامتی پسرش است که سالها پیش از پشت بام سقوط کرده بود و جان سالم به در برده بود. اما ناگهان صدای در را می شنود. باز کردن در همانا و نقش زمین شدن محبوبه همان.
وقتی چشم باز می کند خودش را در بیمارستان تنها می بیند، با دوستش که همسری بسیار با نفوذ داشته تماس می گیرد و کمک می خواهد و شوهر دوستش برای او مسکن و کار ردیف می کند و محبوبه برای شش سال به قشم می رود و از نظر همه خودش را پنهان می کند.
پس از این شش سالی که به تنهایی در قشم زندگی می کرده یک روز دختر همسایه با مجله ای سراغش می رود و می گوید که عکسش را در مجله زده اند و پسرش (که البته دختر همسایه نمی دانسته او خانواده و بچه دارد) دنبال او می گردد. محبوبه که چاره ای نداشته، ماجرای زندگیش را برای دختر همسایه تعریف می کند.
داستان رمان از اینجا آغاز می شود...
نوزده سال پیش وقتی که محبوبه هفده سال بیشتر نداشته به محله ی جدیدی می روند که پدرش با پس انداز اندکی از حقوق کارمندی داشته، این خانه نقلی را در منطقه ای متوسط می خرد. محبوبه یک خواهر بزرگ تر که به تازگی با احمد نامی نامزد کرده بوده و برادری که به تازگی دیپلم گرفته بود، داشت. کم کم همه شان به محله جدید عادت می کنند. یک روز عاشورا که هیچکس جز خودش خانه نبوده، پسر همسایه با کاسه ای آش نذری جلوی در ظاهر می شود. محبوبه از همان جا عاشق می شود. عاشق پسری که نه می شناسد و نه حتی نامش را می داند اما فقط می داند که دیگر حوصله درس خواندن را ندارد. در این میان عمه اش او را برای پسرش می خواهد که نه تنها محبوبه و پدر و مادرش راضی نیستند بلکه شوهر عمه اش نیز به این وصلت رضا نبود. کمی بعد به او می گویند که خانوم همسایه برای پسرش می خواهد بیاید خواستگاری محبوبه با خودش می گوید حتما همان پسری است که می خواهد و رضایت به خواستگاری می دهد. روز خواستگاری او بسیار متعجب می شود وقتی می بیند که پسرخواستگار کس دیگریست. اما وقتی رضایت پدر و مادرش را می بیند حرفی برای گفتن نداشته! مدتی می گذرد و خواهر بزرگ محبوبه عروسی می کند.
محبوبه در یک مهمانی متوجه می شود پسری که دوستش داشته یوسف نامی است که برادر همان یونس یعنی نامزد اوست. به این دلیل می خواسته همه چیز را به یونس بگوید اما می بیند که یوسف هیچ اهمیتی به او نمی دهد و از این رو منصرف می شود و با قاطعیت به یونس جواب مثبت می دهد. بعد از عروسی یونس و محبوبه، یوسف به جبهه می رود. و بعد از مدتی بی خبری، خبر دار می شوند که یوسف ترکش خورده و در بیمارستان است. بعداز اینکه او را به خانه می آورند، چنان با شور و شوق از جبهه و رشادت ها می گوید که یونس و برادر محبوبه ترقیب به رفتن می شوند. بعد از آن زندگی خانواده محبوبه و یونس هر دو به سردی و کندی می گذرد در این میان محبوبه متوجه می شود که باردار است. و از یونس می خواهد که دیگر به جبهه نرود ولی او گوشش بدهکار نبود.
خبر شهادت برادر محبوبه می رسد و او دیگر به فرزندش شیر نمی دهد، مادرش دچار وسواس شده و پدرش اختلال هواس می گیرد‌ و خواهرش افسردگی گرفته و از سوی خانواده همسرش سرزنش می شود و به خانه پدرش برمی گردد اما همسرش او را دوباره سر زندگیشان بر می گرداند. روزها و ماه ها به کندی می گذشت تا اینکه یوسف خبر شهادت یونس را آورد و گفت که جسدش کاملا سوخته اما حلقه و پلاکش را تشخیص دادیم.
بعداز یک سال مادرشوهر محبوبه که هنوز با هم زندگی می کردند، به او می گوید که او جوان است و می تواند ازدواج کند اما محبوبه می دانست که او با یک فرزند هیچ شانس ازدواجی ندارد و گفت که قصد ازدواج ندارد. اما یک روز که از خیابان می گذشته پسر عمه اش را می بیند که رک و راست بی هیچ مقدمه از او درخواست ازدواج می کند و او نمی پذیرد و چند روز بعد از آن عمه اش به خانه آنها می رود و از او می خواهد که هیچوقت سر راه پسرش سبز نشود چون دخترهای بهتری را برایش در نظر دارد نه یک زن بیوه و یک بچه کوچک را.
مدتی بعد یوسف از جبهه باز می گردد ولی برای اینکه محبوبه در خانه پدری اش راحت باشد به خانه پدر محبوبه می رود تا باهم رو در رو نشوند.یک روز که محبوبه برای سر زدن به مادر و پدرش به خانه شان می رود در حالی که عمه اش و یوسف هم آنجا بوده اند، عمه می گوید به ما هم سر بزند و محبوبه رک و راست می گوید نمی دانم اینکه می گویید جلوی راه پسرتان سبز نشوم را باور کنم یا اینکه می گویید به شما سر بزند و با عصبانیت دست پسرش را می گیرد تا به خانه باز گردند اما پسرش همراه او نمی رود و گریه می کند همانطور که دست پسرش را می کشیده یوسف مچ دست محبوبه را می گیرد و فشار می دهد و می خواهد که دست بچه را ول کند. بعد از آن روز باز هم محبوبه به خانه پدرش می رود اما این بار یوسف را آنجا تنها می بیند و یوسف به او می گوید که یک عذرخواهی به او بدهکار است و محبوبه با بغض و گریه می گوید اما نه فقط یکی! تو بخاطر شهادت برادرم و همسرم و بخاطر عشق اشتباهی که به تو داشتم باید عذرخواهی کنی و اینجا یوسف هم می گوید هرگز نمی دانسته که او هم دوستش دارد و چون به برادرش جواب مثبت داده فکر می کرده که این عشق یک طرفه بوده. بعداز آن پیشنهاد ازدواج می دهد و این دو با هم ازدواج می کنند و بخاطر ناراحتی محبوبه از حرف مردم از آن محله می روند و در جایی دیگر به زندگی پر عشقشان ادامه می دهند و صاحب دو فرزند می شوند و در روز بیست و هشت صفر هر سال محبوبه به نذرش ادا می کرد که با باز کردن در یونس را می بیند و از هوش می رود. بعد از آن به قشم می رود و از طریق دوستش از خانواده با خبر می شده. تا اینکه دختر همسایه با مجله می آید و بعد از شنیدن داستان زندگی محبوبه با پسر او تماس می گیرد و آدرس آنجا را می دهد و یوسف و بچه هایش به دنبال محبوبه می روند. و دوست محبوبه که همیشه از خانواده به او اطلاع می داده این بار خبر می دهد که یونس بر اثر بیماری ریوی فوت کرده و این شده که پسر بزرگش به دنبال او می گشته تا پیدایش کند...

جملاتی از متن کتاب

  • این جا توی غربت آدم مثل زندانی ها می مونه تا یک چیزی دستش می رسه به جای خوندن می خوردش!
  • تو چه می دونی نداری و بدبختی یعنی چی؟ چه می فهمی حق نشناسی و فراموش شدگی چه مزه ای داره؟ چشمت فقط اون سهمیه و لقب و عنوان رو گرفته؟! حاضری پدرت رو با سهمیه بهترین رشته در بهترین دانشگاه عوض کنی؟ هان؟ حاضری؟
  • بر خلاف میلم لبخند زدم، تقصیر او چه بود؟ این جریانی بود که همیشه و همیشه ادامه داشت. زن های ناپیدا و گمنام، مردهای قهرمان و پیدا...

نظرات

جهت ارسال نظر، ابتداوارد حساب کاربریخود شوید.

اولین نظر را بنویسید.

تصویر اینستاگرام

جدیدترین کتاب های معرفی شده

آخرین دیدگاه‌ها

  • احمد در میرامار
    «من همین تکه کتاب را که شما گذاشته اید خواندم و با متن عربی و ترجمه انگلیسی کتاب تطبیق دادم. عجیب است که مترجم انگار اصلا زبان عربی نمی دانسته و یا اصلا نثر کتاب را درک نکرده وهرچه دلش خواسته نوشته است. حتی ظاهرا با فارسی نویسی هم اشنایی نداشته است و ...»
  • ریحانه در همه چیز همه چیز
    «بسیار بسیار کتاب عالی بود»
  • نازی در آذرخش
    «رمان آذرخش خیلی قشنگه. جذاب و خوشخوان. با اینکه طولانیه اما آدم نمی تونه زمین بگذاره.»
  • «عالی بود ارزوی موفقیت برای تمام نویسندگان و شاعران جوان این مملکت»
  • پرستو در پرنده آبی
    «گنجینهٔ فقرا یکی از مقالات موریس مترلینک»

آخرین نویسندگان معرفی شده

  • فاطمه قاسمیان
    «فاطمه قاسمیان نویسنده‌ی حوزه‌ی کودک و نوجوان است.

    از دیگر آثار فاطمه قاسمیان:
    ماشین ها
    دایناسورها
    زندگينامه چهاردهم عصوم (ع) و اماكن زيارتی
    ...»
  • نوشین حیدری ثانی
    «ترجمه های نوشین حیدری ثانی:

    عشق در یک کلیک اثر رینبو راول
    المت اثر فیونا مازلی
    فن گرل اثر رینبو راول
    نجیب زاده ای در مسکو اثر ایمور تولس
    ...»
  • فیونا مازلی
    ««فیونا مازلی» نویسنده ۲۹ ساله انگلیسی و نویسنده رمان «اِلمت» است.
    سال 2017 برای فیونا مازلی سال تعیین کننده ای بود. نه تنها شروع کارِ نویسند‌گیِ بود، بلکه با چاپ کتاب المت به لیست کتب برتر سال راه یافته است.
    ...»
  • هادی راعی
    «هادی راعی نویسنده‌ی پرکار حوزه‌ی کودک و نوجوان است.
    راعی کتابهایی زیادی در زمینه‌ی دانستنی ها، تاریخ و مذهب برای کودکان نوشته است.

    از آثار هادی راعی میتوان به:
    مثلث برمودا
    شاهان ایران باستان
    عجایب هفتگانه جهان
    زندگانی اما
    ...»
  • عطیه زیوار
    «اطلاعات در دسترس نیست. در مورد مترجم اطلاعاتی دارین به ما اطلاع بدین. ...»