خانه / کتاب‌ها / سالمرگی /
تصویر کاور کتاب سالمرگی
معرفی کتاب

سالمرگی

سالمرگی

اثری از اصغر الهی

دسته بندی

معرفی کتاب

کتاب سالمرگی نوشته اصغر الهی است. این کتاب سال ۱۳۸۶ برنده بهترین رمان از جایزه ادبی گلشیری شد. این کتاب با ساخت فضایی متفاوت خواننده را با خودش همراه می‌کند و به دنیای ذهنی نویسنده می‌برد.
این کتاب فضایی متفاوت دارد. راوی دوم شخص خواننده را با خود به دنیای شخصی و ذهنی نویسنده می‌برد. دنیایی که در آن خواننده با زبانی قوی و متفاوت روبه‌رو می‌شود. کتا
ادامه متن

خلاصه‌ای از کتاب

داستان کتاب سالمرگی روایت زندگی و مرگ سه نسل است.داستانی از پیچیدگی های درونی انسانها و دست و پا زدن های متعدد و در نهایت مواجه شدن با مرگ.اما اگر این ترس را در پرده ای از وهم و خیال قرار دهیم به نوعی عدم قطعیت خواهیم رسید.شاید نوعی معنا آفرینی برای مرگ رخ بدهد و در مقابل بی رحمی زمان قد علم کند.رمان سالمرگی از آن کتاب هایی است که خواننده پس از خوا
ادامه متن

جملاتی از متن کتاب

  • 1- پدر گفت: «به‌زور کتک خوب شدم. کتک حسابی و مفصلی که شما زدید.» و رو کرد به عمو. عمو خندید. عمو دوزانو نشسته بود دم در و چپق می‌کشید. دوا و درمان کردیم. دوای خانگی داده بودیم. آقاجان دکتر آورده بودند بالای سرش. دوا و درمان بی‌فایده بود. دکتری که تازه از فرنگ آمده بود، رفتیم دنبالش. چه فیس و افاده‌ای داشت، اِکبیری! مجبور شدیم درشکه بفرستیم دنبالش. دخترکم را آمپول می‌زد. به گریه افتادم. اما تبش قطع نمی‌شد. آن‌وقت فکر نکنید چون درس خوانده هستم، به این حرف‌ها اعتقاد ندارم. توسل جستم به خدا، به ائمه، سفرهٔ ابوالفضل نذر کردم و با خودم گفتم: «اگر لی‌لا خوب بشود، او را می‌دهم به سید اولاد پیغمبر و از جدش کمک خواستم.» به لی‌لا گفتم: «شانس را می‌بینی.» لی‌لا خندید. ماه‌سلطان گفت: «پیش خودتان بماند ها، می‌گویند آقاجان را جادوجنبل کرده بودند که از مردی...» و صدایش را پایین می‌آورد و یواشکی می‌گوید: «آقاجان هر وقت می‌نشستند سر سفره، معجون‌های جورواجوری می‌خوردند. گناهش پای آن‌ها که می‌گویند. آقاجان فرنگ هم رفته‌اند. دوا و درمان کرده‌اند، تنها همین بچه را دارند، آن هم دختر...» کیسهٔ توتون توی جیبش باد کرده بود. ما خندیدیم. «ورنگشتم ده. انگشت‌نمای خاص و عام شده بودم. نحسی روی کرده بود به ما. آن سال هم باران نبارید. گندم دیم‌مان از بین رفت. ناچار ماندم شهر. خط و ربطی داشتم، شدم میرزای حاج حسین آجیلی. خدابیامرزدش، دستم را بند کرد توی حجرهٔ آقا...» «عکس حاج حسین را بین دختربس، قدکوتاه، چاق با پیراهن بدون یقه، عرق‌چین به سر.» عکس او را از تو بقچهٔ پدر بیرون کشیده بودیم. دختربس گفت: «چه بدترکیب!» دختربس گفت: «چه بدترکیب!»
  • 2- رفته بودند فرنگ، مدتی فرنگ بودند.» «خُب، چه خبر ماه‌سلطان.» «هیچی، بی‌بی‌شهربانو، خدا بِهِشان یک بچه داده، یک دختر، مثل پنجه‌ی آفتاب.» مادر متحیر واماند که ماه‌سلطان چه می‌گوید. آقاجان تا آن زمان پنج‌تا زن گرفته بود. همه را طلاق داده بود. جز خانم‌خانما و... مادر زیر لب گفت: «مگر اجاق‌شان کور نبود؟» ماه‌سلطان سرش را تکان داد و نشست کنار مادر. از تک‌تک حرف‌های‌شان می‌فهمیدم که خانم‌خانما می‌داند آقاجان بچه‌دار بشو نیست و می‌گوید: «دِ... مرد برو یک معاینه بکن. دوا و درمان کن. چرا هی زن‌هایت را عوض می‌کنی؟» و دوتایی می‌روند فرنگ با طیاره. آقاجان و خانم‌خانما مدتی در فرنگ می‌مانند، اما دست از پا درازتر ورمی‌گردند. بااین‌حال خانم‌خانما از رو نرفت. هر جا می‌نشیند و برمی‌خیزد، می‌گوید «آقاجان معالجه شده‌اند. طبیب‌های فرنگ معجزه می‌کنند. انشاءالله چند سال دیگر...» آقاجان حرف‌های او را می‌شنود. به روی خودش نمی‌آورد. خانم‌خانما مثل زن‌های دیگر آقاجان دست‌وپاچلفتی نبود. تحصیل‌کرده بود. فارغ‌التحصیل مدرسه‌ی پرستاری بود. آقاجان را وامی‌دارد پی کار را بگیرد. ماه‌سلطان با گوش‌های خود می‌شنود که به آقاجان می‌گوید: «این‌که غصه ندارد. آدم نباید گوشه‌ای بنشیند و زانوی غم بغل بگیرد. بچه‌دار نشدیم که نشدیم. راست راه بروی، کج راه بروی، مردم حرف می‌زنند. حرف‌شان تمامی ندارد. از لج مردم هم که شده، می‌رویم بچه‌ای می‌آوریم و بزرگ می‌کنیم.» آقاجان روی ترش می‌کند. «یعنی چه زن!» مادر گفت: «دیگر دروغ نگو ماه‌سلطان، حرف از خودت در نیاور زن!» ماه‌سلطان گفت: «الهی کور بشوم اگر بخواهم دروغ بگویم! به خدا دوتایی نشسته بودند پشت میز شام و شام می‌خوردند خانم‌خانما عینهو زن‌های فرنگی دستمالی انداخته بود دور گردنش، با ملاقه سوپ می‌کشید توی بشقاب‌های چینی و قاشق‌قاشق می‌خوردند. غذا را با قاشق و چنگال می‌خوردند، نه مثل ما با دست و پنجول. از آن روز به بعد آقاجان مدتی با خانم‌خانما حرف نزد. بر پَرقباش برخورده بود. اما خانم‌خانما از رو نرفت که نرفت. زنیکه‌ی سلیطه با دوز و کلک، سر حرف را با آقاجان باز کرد.» اول‌ها ماه‌سلطان دختری بود شانزده‌ساله، چشم و گوش بسته، لاغراندام، چارقدبه‌سر، که همیشه پیراهن بلندی می‌پوشید که تا قوزک پایش پایین می‌آمد. پیراهنش بیشتر وقت‌ها چرکمرد بود. گالش به پا می‌کرد و تا می‌آمد حرف بزند، رنگ‌به‌رنگ می‌شد و گوشه‌ی ناخنش را می‌جوید. بعدها توی دم و دستگاه آقاجان قد و قامتی به‌هم زد. رنگ و رویی پیدا کرد. حالا تکه‌ای بود تودل‌برو، سفید و تُپُل با لپ‌های قرمز. آقاجان بدش نمی‌آمد دستی به سر و گوش او بکشد. خانم‌خانما چپ‌چپ نگاهش می‌کرد و می‌غرید: «نگاه کن. دختر دهاتی، هفت‌تا توله‌ی قد و نیم‌قد زاییده، اما روزبه‌روز بهتر رو آمده.» خانم‌خانما می‌گفت: «چشم نداشتم او را ببینم. والله صدبار گفتم قربان خدا بروم. به آن‌که دستش به دهانش می‌رسد و بچه می‌خواهد، یکی هم نمی‌دهد. اما به آن‌که به نان شبش محتاج است، هفت‌تا هفت‌تا بچه می‌دهد.» و ماه‌سلطان گفته بود: «خدا عادل است، مال دنیا را داده به آن‌ها، بچه را داده به ما!» «خودم دیدم خانم‌خانما نشسته‌اند پای آینه‌ی قدی قدیمی‌شان و گریه می‌کنند... صورتش را توی آینه دیدم، چشم‌هایش دو تغار خون بود. دلم برایش سوخت. شب سر نماز، دعای‌شان کردم. خدا شاهد است، که خودش حاجتش را برآورد.»

شناسنامه کتاب

نویسنده: اصغر الهی
ناشر: چشمه
تعداد صفحات: 143
نوع جلد: شومیز
قطع: رقعی
شابک: 9789646194526
قیمت چاپ پنجم: 23,000 تومان

جدیدترین کتاب‌های معرفی شده

آخرین نویسندگان معرفی شده

  • تصویر نویسنده محمد قصاع
    محمد قصاع
    « محمد قصاع متولد سال 1343 تهران و کارشناس مخابرات دریایی است . او کار ترجمه را از سال 1367 با ترجمه کتاب های علمی تخیلی شروع کرده است. مجموعه های «اسپا ...»
  • تصویر نویسنده بهزاد رحمتی
    بهزاد رحمتی
    « بهزاد رحمتی مترجم ایرانی است. او دانش آموخته‌ی حوزه‌ی آموزش و سیاست است.

    ترجمه‌ها:
    طلای خدایان اثر اریک فون دانیکن
    ۲۷ چهره‌ی مردان ا
    ...»
  • تصویر نویسنده سیامک  دل آرا
    سیامک دل آرا
    « سیامک دل آرا مترجم ایرانی، متولد ۱۳۵۳ تهران فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی است. وی ترجمه رمان «مرد ناشناس» از المور لئونارد و «پرده حائل» از یان م ...»
  • تصویر نویسنده هارلن کوبن
    هارلن کوبن
    « هارلن کوبن، زاده ی 4 ژانویه ی 1962، نویسنده ی آمریکایی رمان های معمایی و تریلر است.کوبن در خانواده ای یهودی در نیوجرسی چشم به جهان گشود. او همزمان با ...»
  • تصویر نویسنده المور لئونارد
    المور لئونارد
    « المور لئونارد، زاده ی 11 اکتبر 1925 و درگذشته ی 20 آگوست 2013، نویسنده ای آمریکایی بود.لئونارد در لوییزیانا به دنیا آمد. او در سال 1946 به دانشگاه دیت ...»