خانه / کتاب‌ها / نیستی آرام /
تصویر کاور کتاب نیستی آرام
معرفی کتاب

نیستی آرام

نیستی آرام

اثری از مرتضی کربلایی لو

دسته بندی

معرفی کتاب

نیستی آرام اثر مرتضی کربلایی لو، نویسنده ی نام آشنای برآمده از دهه ی هشتاد، است.
داستانی با چهار روایت مختلف، از پنجره ی نگاه چهار زن است که مردی به نام مصطفی در مرکز داستان قرار دارد.

خلاصه‌ای از کتاب

شخصیت اصلی کتاب نیستی آرام، مردی به نام مصطفی است. مصطفى فارغ التحصیل رشته فلسفه است که در آژانس به عنوان یک راننده کار می کند، و این جایگاه سبب آشنایی او با آدمهای متفاوت و اتفاقاتی می شود، که مسیر داستان را شکل می دهد. زن های داستان از این قرارند؛ همسر مصطفی که رابطه عجیب و غریبی با او دارد و زنان دیگری که مصطفی با آنها هم سخن است و معاشرت دارد.
ادامه متن

جملاتی از متن کتاب

  • 1- گفت: «مصطفی! این فرودگاه امام خمینی می رود. پروازش سه ساعت دیگر است. وقت داری. احتیاط کن نزنند به ت. باران تازه گرفته و خیابان ها هنوز چرب است.» بلند شدم و قبض را گرفتم و «چشم»ی گفتم و راه افتادم. توی یکی از فرعی های خیابان شیراز دوبله پارک کردم و پریدم پایین و زنگ را زدم و گفتم که از آژانس آمده ام. برگشتم منتظر نشستم توی ماشین و آینه بغل را جمع کردم که به آینه ماشین هایی که رد می شوند نگیرد. در باز شد و دو پسر بیست وپنج ساله طور با چهار تا ساک و کوله بزرگ به زور خودشان را از لای در بیرون کشیدند و با چشم دنبال من گشتند. از شباهت فوق العاده شان دستم آمد که دوقلویند. دست بالا آوردم. دیدند و با ابروهای توی هم رفته از قطرات باران دویدند سمت ماشین. یکی شان گفت: «آقا زود در را باز کن! زود. زود!» درزا شدم در عقب و بعد در جلو را براشان باز کردم. چریکی، ساک و کوله را انداختند گوشه صندلی عقب. سریع یکی شان عقب نشست و برادرش هم آمد صندلی جلو. به محض این که نشستند قفل درهای سمت خودشان را زدند. برادری که عقب نشسته بود دست دراز کرد و قفل درهای سمت من را هم زد. برادر جلوی عینکش را درآورد و با دستمالش قطره ها را خشک کرد. همزمان گفت: «آقا حرکت کن تا اینا نیامده اند.» بعد دستمال را داد عقب، دست برادرش. خواستم دنده را جا بزنم که دو زن و یک مرد از خانه بیرون آمدند و شتاب زده خودشان را رساندند به ماشین. زن ها چادر سرشان کرده بودند. یکی پنجاه ساله که چادر مشکی داشت و دیگری سی ساله که چادر گلدار سرش بود. دست به دستگیره گرفتند و دیدند قفل است. آن دو جوان با تکان های دست گفتند: «برگردید شما را به خدا.»

شناسنامه کتاب

ناشر: ققنوس
تعداد صفحات: 501
نوع جلد: شومیز
قطع: رقعی
شابک: 9786220402992
قیمت چاپ اول: 68,000 تومان

جدیدترین کتاب‌های معرفی شده

آخرین نویسندگان معرفی شده

  • تصویر نویسنده محمد قصاع
    محمد قصاع
    « محمد قصاع متولد سال 1343 تهران و کارشناس مخابرات دریایی است . او کار ترجمه را از سال 1367 با ترجمه کتاب های علمی تخیلی شروع کرده است. مجموعه های «اسپا ...»
  • تصویر نویسنده بهزاد رحمتی
    بهزاد رحمتی
    « بهزاد رحمتی مترجم ایرانی است. او دانش آموخته‌ی حوزه‌ی آموزش و سیاست است.

    ترجمه‌ها:
    طلای خدایان اثر اریک فون دانیکن
    ۲۷ چهره‌ی مردان ا
    ...»
  • تصویر نویسنده سیامک  دل آرا
    سیامک دل آرا
    « سیامک دل آرا مترجم ایرانی، متولد ۱۳۵۳ تهران فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی است. وی ترجمه رمان «مرد ناشناس» از المور لئونارد و «پرده حائل» از یان م ...»
  • تصویر نویسنده هارلن کوبن
    هارلن کوبن
    « هارلن کوبن، زاده ی 4 ژانویه ی 1962، نویسنده ی آمریکایی رمان های معمایی و تریلر است.کوبن در خانواده ای یهودی در نیوجرسی چشم به جهان گشود. او همزمان با ...»
  • تصویر نویسنده المور لئونارد
    المور لئونارد
    « المور لئونارد، زاده ی 11 اکتبر 1925 و درگذشته ی 20 آگوست 2013، نویسنده ای آمریکایی بود.لئونارد در لوییزیانا به دنیا آمد. او در سال 1946 به دانشگاه دیت ...»